ehtemad: زن جوان روي صندلي دادگاه نشسته بود. دختر 8 سالهيي هم كنارش بود. نشان ميداد كه دخترش است. هر دو وارد شعبه شدند.زن روبروي قاضي نشست. قاضي علت طلاق را از او پرسيد. زن جوان بعد از چند دقيقه قفل زندگياش را شكست:من نرگس هستم و 28 سال سن دارم.
در يك خانواده مذهبي و سنتي بزرگ شدم. پدرم مرد پولداري بود، اما خيلي خشك و مذهبي بود. به ياد ندارم كه يك بار دست محبت برسرم كشيده باشد. مادرم زن خوبي است، اما آنقدر در مشكلات زندگي غرق شده بود كه گاهي اوقات يادش ميرفت كه دختري هم دارد. خلاصه هرچه بود در آن خانواده به دنيا آمده و بايد در آنجا هم بزرگ ميشدم. از بچگي آرزو داشتم كه درس بخوانم و يك نويسنده مشهور شوم. عاشق نوشتن بودم اما افسوس... نرگس چند دقيقهيي سكوت كرد و به چشمان بهت زده دخترش نگريست. دخترك بي صبرانه منتظر بود تا حرفها و غصههاي دروني مادرش را كه سالها در دلش زنداني كرده بود، بشنود.
زن جوان ادامه داد: وقتي ديپلمم را گرفتم، خودم را براي كنكور و رفتن به دانشگاه آماده كردم. در رشته ارتباطات قزوين قبول شدم. خيلي خوشحال بودم. روزي كه جواب كنكور را گرفتم و اسمم را در روزنامه ديدم، در پوست خودم نميگنجيدم. وقتي خبر قبول شدنم را به پدرم گفتم، برخلاف فكرم كه احساس ميكردم او هم از خبر قبول شدنم خوشحال ميشود، با عصبانيت فرياد زد: همينم مانده بود كه دخترم را به شهرستان بفرستم براي اين قرتي بازيها و... اشك در چشمانم شروع به رقصيدن كرد. انتظار اين برخورد را از پدرم نداشتم. هرچه خواستم او را متقاعد كنم كه من هم ميتوانم مثل دختران ديگر درس بخوانم قبول نكرد. وقتي ديد كه من اين همه اشتياق دانشگاه رفتن را دارم، به من گفت كه پسري به خواستگاريات ميآيد و بايد با او ازدواج كني، دختر كه نبايد زياد درس بخواند. او بايد كار خانهداري را ياد بگيرد و... آن روز را هيچ وقت فراموش نميكنم كه مجيد به همراه پدر و مادرش به خواستگاريام آمد. آنقدر خودش را مظلوم نشان داد كه پدرم پايش را توي يك كفش كرد كه بايد دو روز بعد تو را به عقد او در آورم تا از فكر رفتن به دانشگاه بيرون بيايي. وقتي به اين عقيده پدرم فكر ميكنم، گريهام ميگيرد كه با فكرهاي بسته و سنتياش چگونه مرا بدبخت كرد. آن شب تا صبح گريه ميكردم، به مادرم ميگفتم كه مجيد را دوست ندارم، مادر بيچارهام جرات نميكرد حرفي بزند. بالاخره با مجيد ازدواج كردم و به خانه مادرشوهرم رفتم. اصلاص دوستش نداشتم و مجيد وقتي اين موضوع را فهميد كه من به اجبار پدرم با او ازدواج كردهام، اذيت و آزارهايش را شروع كرد. مادر و خواهرش را به جان من ميانداخت. بعضي اوقات هم آنقدر مرا كتك ميزد كه مرگ را جلوي چشمم ميديدم. با اين حال تحمل كردم. يك سال بعد از ازدواجمان صاحب دختري شدم. تنها دلخوشيام همين سحر )اشاره به دختركي كه كنارش نشسته بود( است. وقتي سحر 2 ساله بود به خانه پدرم رفتم و به مادرم تعريف كردم كه زندگيام چقدر نكبت بار است. اما او گريه ميكرد و ميگفت: «اگر بخواهي طلاق بگيري، پدرت تو را ميكشد.» راست ميگفت، پدرم يك انسان متعصب و خشك بود كه هيچ كس جرات نداشت روي حرفش، حرفي بزند. مجبور بودم بسازم و بسوزم. بعد از مدتي هم متوجه شدم مجيد با زن جواني ارتباط برقرار كرده است. با اينكه دوستش نداشتم، اما وقتي اين موضوع را فهميدم بخاطر دخترمان، ناراحت و عصباني شدم. اما باز هم تحمل كردم. تا اينكه هفته پيش پدرم در اثر يك بيماري سخت جانش را از دست داد. وقتي مرد انگار كبوتر آرزوهايم از قفس تنهايياش آزاد شده است. يك هفته بعد از مرگش به دادگاه آمدم و درخواست طلاق دادم. حرفهاي پاياني اين زن با اشك همراه بود: آقاي قاضي خواهش ميكنم حكم طلاق مرا صادر كنيد، ديگر نميتوانم حتي يك لحظه زندگي با مجيد را تحمل كنم. به همراه دخترم به خانه مادرم ميروم و از اين به بعد آزاد و خوشبخت زندگي ميكنم. ميخواهم بعد از 8 سال طعم خوشبختي را بچشم.
نگاه كارشناسي
در سالهاي اخير شاهد روند رشد و افزايش طلاق از يك سو و كاهش قبح جدايي دو همسر در بين افكار عمومي جهاني از سوي ديگر هستيم.
خانواده از ابتداي تاريخ، تاكنون در بين تمامي جوامع بشري به عنوان اصليترين نهاد اجتماعي، زيربناي جوامع و منشا فرهنگها، تمدنها و تاريخ بشر بوده است. همواره پرداختن به اين بناي مقدس و بنيادين جامعه و حمايت و هدايت آن به جايگاه واقعي و متعالياش، اصلاح خانواده بزرگ انساني و غفلت از آن موجب دور شدن بشر از حيات حقيقي خود و سقوط به ورطه هلاكت و ضلالت بوده است. خانواده موؤرترين عامل انتقال فرهنگ و ركن بنيادي جامعه است كه در شرايط مختلف در تاؤير و تاؤر متقابل با فرهنگ و عوامل اجتماعي است. انسان در خانواده به هويت و رشد شخصيتي دست مييابد و در خانوادههاي سالم و پاك به تكامل معنوي و اخلاقي نايل ميشود. خانواده عامل كمال بخشي، سكونت و آرامش است كه در تحولات اساسي جوامع نقش عمدهيي ايفا ميكند. بيترديد شرط موفقيت يك ازدواج علاقه و تمايل قلبي است، اگر هر يك از زوجين از ابتدا بناي ناسازگاري بگذارند، طبيعي است كه نميتوانند همسر خوبي براي طرف مقابل باشند. زيانهاي ناشي از ازدواجهاي تحميلي به آسيبهاي فردي منحصر نميشود و به كوچكترين نهاد اجتماعي يعني خانواده، سرايت كرده و روابط عاطفي ميان زوجين را با چالشهاي جدي روبرو ميسازد. سستشدن بنيان خانواده، فرار از منزل، سوءظن، طلاق، همسرآزاري، همسركشي، نداشتن تفاهم ميان زوجين، وجود فرزندان بزهكار و... از جمله پيامدهاي ناگوار اين نوع ازدواجها محسوب ميشود.
از پيامدهاي بسيار ناگوار ازدواجهاي ناموفق، گسست بنيان خانواده است. متاسفانه براساس آمارهاي ارايه شده، ميزان پديده طلاق در مدت 30 سال گذشته در جهان سه برابر افزايش پيدا كرده است. در ايران نيز از هر 3 ازدواج يك مورد آن به طلاق ميانجامد.
تشكيل زندگي بدون توجه به آمادگي و علاقه ميتواند پيامدهاي ناخوشايند و جبرانناپذيري را در پي داشته باشد كه از اؤرات كوتاهمدت آن احساس عدم درك متقابل، عدم توانايي در تامين هزينههاي زندگي و.. است كه در نهايت موجب نوعي احساس سرخوردگي ميشود، به گونهيي كه تحمل يكديگر زير يك سقف براي آنها مشكل بوده و جدايي، تنها راه رهايي تلقي ميشود.
نبودن محبت ميان زن و شوهر، خانواده و زندگي را به كانون درگيري، كشمكش و تضاد تبديل ميكند و تفاهم را كه ريشه بنيان خانواده است ويران ميكند. در اين شرايط زوجين با هر حركت مشكوكي با برچسب سوءظن با همديگر رفتار ميكنند هرچند كه در زير يك سقف زندگي ميكنندأ در اصل طلاق رواني و عاطفي ميان آنها رخ داده است. در چنين اوضاع نابساماني، زن انزواطلبي اختيار كرده و خود را سهيم و شريك زندگي نميداند و تنها به دليل شرايط اجتماعي، خانوادگي و فرهنگي به زندگي خانوادگي ادامه ميدهد. از دست دادن اميد به زندگي، عدم وجود تصوير موفقيتآميز براي زندگي خود و فرزندان يكي ديگر از اختلالات عاطفي و رواني اين نوع ازدواجها است.
مجموعه اين فشارهاي رواني، ايجاد هرگونه نشاط و شادي را در محيط خانه براي اين افراد از بين ميبرد و آشيانه را براي آنان به زنداني با ميلههاي رواني و نامريي تبديل ميكند. يكي از راههاي موؤر در كاهش آمار طلاق برگزاري آموزش حقوقي در زمينه ازدواج است. بهتر است دختران و پسراني كه قصد ازدواج دارند، پيش از پيمان بستن از خدمات مشاور استفاده كنند. همچنين خانوادهها بايد در زمينه ازدواج فرزندانشان مشاور و راهنماي خوبي باشند و والدين هم بايد در اين زمينه آموزش ببينند. امروزه در برخي از خانوادههاي سنتي والدين به جاي فرزند تصميم ميگيرند، اين امر نادرست است و از نظر حقوقي، قانوني و روانشناسي به پايههاي ازدواج لطمه ميرساند.
محققان طي مطالعات خود دريافتهاند همسراني كه با رضايت و شادماني ازدواج كردهاند، نسبت به همسراني كه زندگي را با بيميلي و به اصرار خانواده آغاز كردهاند، به ميزان كمتري پرخاشگر و افسردهاند و بيشتر به گردآوري اطلاعات درباره موضوع مورد اختلاف براي رفع مشكل ميپردازند. اما كساني كه به اجبار خانواده تن به ازدواج دادهاند از راههاي مبارزه با مشكلات زندگي ميگريزند و به نوعي افسرده و پرخاشگر هستند. اين فقدان امنيت در محيط خانه ميتواند محيط منزل را در نظر فرزندان همچون كابوس وحشتناكي درآورد. در اين موقعيت، سلامت رواني در ساحت خانواده تضمين نشده و خانواده از كاركردهاي اصلي خويش خارج ميشود.
پدرومادري كه در تعامل با يكديگر دچار تعارض اخلاقي و رفتاري ميشوند در تربيت فرزنداني سالم ناكام ميمانند. مادري كه از زندگي خود ناراضي است و به بيماري افسردگي يا پرخاشگري مبتلاست در ايفاي نقش مادري و تربيتي خودناتوان ميماند و نميتواند فرزنداني تربيت كند كه هنجارهاي اجتماعي را پذيرفته باشند. مادري كه از آرامش روحي لازم برخوردار نباشد نميتواند در محيط خانواده نقش تربيتي خود را نسبت به فرزندان بخوبي ايفا كند و اين فرزندان شايد دختران و پسران فراري آينده باشند و اين موضوع بسيار خطرناك و هشداردهنده است.