ايسنا:معنويت، نحوه مواجهه انسان با هستى است كه رضايت باطن را به دنبال دارد و گوهر اصلى دين است. سه مرتبه معنويت عبارتاند از: عدل و احسان و محبت. انسانهاى معنوى ويژگىهايى دارند كه در رأس آنها «خوددوستى» قرار دارد.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، بلاگر http://tabemahtab.blogfa.com/ نوشته است: مراد ما از دين نظام انديشگى است
كه اولاً، از جهان هستى و موضع انسان نسبت به جهان هستى تفسيرى ارائه مىدهد، ثانياً، براساس اين تفسير شيوه زندگى خاصى را توصيه مىكند و ثالثاً، آن تفسير و اين توصيه را در قالب يك سلسله مناسك و شعائر به صورت رمزى و نمادين جلوهگر مىكند.
عبادت، مانند حج، روزه، نماز و... صورت رمزى و نمادين تفسيرى است كه دين از جهان هستى و موضع انسان در آن ارائه كرده است. معنويت نحوهاى از مواجهه با جهان هستى است كه فرآوردهاش اين است كه حالتهاى نفسانى نامطلوبى مانند غم و اندوه، نااميدى، دلهره و اضطراب، احساس سرگشتگى و سردرگمى، احساس بىمعنايى و بىهدفى و... تا آنجا كه امكانپذير است در انسان پديد نمىآيد و يا اگر پديد آمده، ناپديد خواهد شد. اين نحوه مواجهه موجب رضايت باطن مىشود.
فرآورده معنويت همين رضايت باطن است، كه البته اين سازگار است با اينكه زندگى آدمى منحصر به دنيا باشد يا زندگى پس از دنيا هم به نظر شخص وجود داشته باشد. اگرچه تا آنجا كه من مىدانم، معنويان جهان، عموماً به زندگى پس از مرگ، با صور مختلف جاودانگى، معتقدند؛ يعنى به لحاظ نظرى امكان دارد كه كسى معنوى باشد و در عين حال به يكى از اديان تاريخى جهان متدين نباشد، اما انصاف اين است كه در طول تاريخ اكثر كسانى كه معنوى بودهاند، تعلق خاطر به يكى از اديان نهادينه و تاريخى هم داشتهاند.
البته معنويت هسته دين است، نه پوسته آن و از اين حيث مىتوان گفت كه امكان رسيدن به هسته براى همه كسانى كه فقط تعلق شناسنامهاى به دين دارند نبوده و همه آنها به اين حالت نرسيدهاند و به نظر من نمىتوانند رسيد؛ يعنى پديدآمدن مدينه فاضله را ممكن نمىدانم، هرچند مطلوب است و هر انسان حقطلبى دوست دارد چنين جامعهاى پديد آيد، اما خواست ما با آنچه پديد مىآيد، متفاوت است.
اما مىتوان اين سؤال را مطرح كرد كه اگر كسانى در جامعه معنوى باشند، طرز معيشت آنها چه تفاوتى با ديگران دارد؟ به نظر من انسان معنوى در مناسبات اجتماعىاش بر اساس سه اصل عدالت، احسان و محبت رفتار مىكند. در مدارج پايينتر معنويت، انسان با ديگران بر اساس عدالت رفتار مىكند، وقتى مدارج معنوى انسان بالا رفت، كارش به احسان منجر مىشود و در مرحله سوم به محبت مىرسد. عدالت يعنى استيفاى حق خود به تمامه و تجاوز نكردن به حق ديگران.
احسان يعنى صرف نظر كردن از بخشى از حق خود و اينكه اجازه دهيم اين حق به ديگران معطوف شود. محبت نيز يعنى همان عدالت يا احسان ورزيدن، به شرط آن كه با محبت همراه شوند. عدالت و احسان دو امر آبجكتيو (عينى) هستند و در رفتار بيرونى جلوهگر مىشوند، اما محبت يك امر كاملاً سابجكتيو (انفسى) است؛ يعنى يك حالت درونى است.
انسان معنوى در نسبت با خودش هم با ساير انسانها تفاوت دارد. وى در عين اينكه خودش را برتر از ديگران
نمىداند، اما خودش را شديداً دوست دارد. اين نوعى «خوددوستى معنوى» است. انسانهاى معنوى براى خودشان بىنهايت ارزش قائلاند و به همين دليل هميشه مراقباند كه به گونهاى زندگى نكنند كه اين «خود» گرانبهايى كه در اختيارشان است، ذرهاى ضربه ببيند.
آنها به دليل همين خوددوستى سعى دارند هميشه خود را ارتقا دهند و به وضع مطلوبترى برسانند. به همين دليل هيچگاه از سير و سلوك درونى خالى نيستند. ويژگى ديگر انسان معنوى اين است كه درد و رنجهايى كه در بيرون وجود دارد يا اصلاً برايش درد و رنج نيست و يا قابل تحمل است؛ زيرا كه معنا و آرمان خاصى براى زندگىاش دارد و هرگاه احساس كند درد و رنجى او را زودتر به آرمانش مىرساند، آن را تحمل مىكند. ويژگى ديگر انسان معنوى اين است كه تنها خود را مسؤول سرنوشت خود مىداند و هرگونه بهانهجويى را كنار مىگذارد، برخلاف انسان عادى كه همه تقصيرها را به گردن ديگران مىاندازد. ويژگى ديگر او اين است كه دستخوش خودبزرگبينى نامعقول نيست و فكر نمىكند كه قطب دايره امكان است و همه چيز بر مدار او مىچرخد. او مىگويد: من براى جهان هيچم، اما براى خودم همه چيز. ديگر اينكه انسان معنوى كمترين مصرف و بيشترين توليد را در جهان پيرامون خود دارد.